کــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــرویی
سر کارم شب و روزی ندارم انیس و یار دلسوزی ندارم
رفــیقان انتظار عــــــید دارند منم که عید و نوروزی ندارم
در این دنیا نگشتم لحظه ای شاد که عمرم رفت چو خاکستر دم باد
ســــــــــتم کرده جوانی با فلکناز بغل بسته بدست پــــــــیری ام داد
زدرد بی کسی دردی بتر نیست چو من خونین دلی و دیده تر نیست
شب خوشحالی است و عـــــید قربان کسی از حال و درد من خـبر نیست
شب عید است و من حیرانم ای دوست غریبی شد بلای جانم ای دوست
همه در عـــــــیش و ناز و پای کوبی من بیچاره سر گردانم ای دوست
شدم پیرو جوانی رفت بر باد نمی دانم کجا بـــــــاید برم داد
فلک افــــــتاده در دام غریبی بصد حسرت گذشته می کنم یاد
سلامت می رسانم از ره دور ندارم جـــــز خیالت هیچ منظور
بجز گریه ندارم خواب ر احت چو طفلی که شده از مادرش دور
ولم نیم طاقه در بر کرده امروز ۲ گیسویش معطر کرده امروز
خورامان می خرامد توی کوچه جوان و پیر کافر کرده امروز
نسيم صبح راحت كن خيالم گذاری کن سوی اهل و عیالم
سلامم ده بایشان از دل و جان براشان بازگو کن شرح حالم
برو باد گذاری کن دیارم پیام من رسان بر دست یارم
تو هر جا دیدی دلدار فلکناز بیان کن شرح و حال روز گارم
نیان من تو دریاست ای ول بقلبم آتشی بر پاست ای ول
رفیع زاده ندارد جز تو یاری بعهد خویش پا بر جاست امروز
